تبليغاتX
نوشته های من

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/02ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط  پدر کوشا  | 

باسلام

چطوری پسرم ...کوشا جان

راستش اوضاع اقتصادی کشور زیاد جالب نیست ..یه کارایی دارم میکنم که اگه بشه واسه من سخت میشه اما شما شاید بهتر از ما زندگی کنی البته اگه اینا بذارن .....

دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/03ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط  پدر کوشا  | 

به نام خدا

يادمه ده  دوازده سال بيش اسفند كه ميشد يه حال و هواي خاصي داشتيم.انگار ما هم داشتيم  با اومدن بهار تازه ميشديم  اومدنشو حس ميكرديم .امتحانا رو به اميد عيد و تعطيلاتش دوست داشتيم . يادمه اون زمان فقط دلم ميخواست مهمون واسمون بياد.دلم مي خواست ساعت خوش و نگاه كنم همه  درختاي كنار خونمون برگهاي سبز وشادابي بيدا ميكردند.بوي تازگي همه جا رو بر ميكرد.با دوچرخم تو خيابوناي  اطراف خونمون چرخ ميزدم .يادمه نفس كه ميكشيدم احساس شادي ميكردم.فكر ميكنم گذشت زمان احساس رو تغيير ميده.اما بايد اينجوري فكر نكرد.

يه كم به آينده فكر كنيم به آينده اي كه اكنون گذشته اونه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/06ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط  پدر کوشا  | 

با سلام

قبول دارید ما ایرانی ها بیشترمون  متظاهریم. در ظاهر دوست و در باطن دشمن تمام عیار  هستیم.این جملاتی را که نوشتم دقیقا بهش اعتقاد دارم.منم اول این قضیه رو باور نداشتم اما با گذشت سالها و صرف عمر و اعصاب به این نتیجه رسیدم که واقعا ایرانی یعنی دورویی یعنی دودوزه باز یعنی سیاه کار یعنی سیاه باز وهر چه صفت ریا کارانه هست لایق این جماعت است.نمی دونم چرا مردونگی در کار نیست.مخصوصا در محیط کار .وقتی میبینند موفق هستی شروع میکنند . به ور ور کردن تو گوش هم.اگه تو فرزند بیغمبر هم باشی به لجن می کشوننت.کاری میکنن که همه با هات دشمن بشوند. یه کم هم وجدان ندارند.یه ذره احتمال اشتباه هم به خودشون نمی دهند.حالا اگه خودشون جای تو بودند معلوم نبود چه میکردند. راستش من به حسادت بین خودمون اعتقاد دارم.اما من هیچ وقت به کسی حسادت نکردم.من فکر میکنم هر آنچه میخواستم خدا بهم داده. شاید عالی نباشه اما من راضی هستم و این واسم کافیه.

 خدایا شکرت .

این رو میدونم  و مطمئن هستم خدا به هر کس به اندازه نیتش میده نه به اندازه زبونش . این دادن فقط بول نیست آرامشه .آخر عاقبت به خیریشه .

داستانها دارم از دو روی ها شاید یه روزی واستون بنویسم .اینا رو نوشتم که کمی آروم بشم .نمی خواستم توهین کنم یا خودمو جدای این آدما نشون بدم .اما باید قبول کرد هر گلی  خاری هم داره. اما ای کاش ما گل کاکتوس نباشیم.......... این مهمه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط  پدر کوشا  | 

سلام

من یه چند ماهی درگیر بودم درگیر یه بروژه در مرزن آباد چالوس.این بروژه به انجام رسید . راستش میخواستم راجعه به اونجا بنویسم اما فکرم درگیر یه مسئله ای شده  و از ته دل .....

نمی خواستم راجع به  اون فکر کنم چه برسه به اینکه بنویسم اما مینویسم.تا حالا شده یکی از عزیزاتون رو از دست بدید.احتمالا شده  و یا ببخشیدا خواهد شد .فکر کردید اون  زمان چیکار میکنید ؟

همه ما این احتمالو از خودمون دور میبینیم اما واقعا اینجور نیست.اون موقع همه کاسه داغتر از آش می شوند و خود ما هم میخواهیم جونمونو فدای طرف کنیم حالا یارو تا زنده بود بودنش واسه کسی مهم نبود اما حالا که مرده مخصوصا تو همون سال اول همه ناراحتن  همه افسوس میخورن و....اما هیچ کس یه فاتحه از ته دل واسه طرف نمیخونه همه فکر میکنن طرف رفت و راحت شد و  این بازمانده ها هستن که عذاب میکشن اما آیا واقعا به این موضوع فکر  کردید وقتی من یا شما مردیم و  دیگه توان کار نیک و از  همه مهمتر اصلا توان جبران بدیهامونو نداریم  چه باید بکنیم  هان؟

اون زمان فکر میکنم نیاز به حلالیت و خیرات و یه فاتحه داریم.هیچ میدونیم وقتی مردیم تازه اول بدبختیهامون شروع میشه ؟. به عنوان یه انسان چه کار انسانی کردیم ؟. منکه یادم نمیاد خودم چه کاری کردم  واقعا جای تاسف داره ما که اینجوری از کارهامون خبر داریم هیچ کاری نمیکنیم البته به نظر من اگه به کسی بدی نکنی و شری نرسونی فکر کنم تو این دوره زمونه یعنی خوبی کردی.به هر حال فکر میکنم ما به عنوان کس و کار مرده هامون کاش جای تاسف و غم و اندوه کمی فراتر بیاندیشیم و یه کار خیر به نیت اونا انجام بدیم یه خیراتی بدیم نمی خواد شتر بکشیم یه کار کوچیک یه کاری که وجدانمونو خوشحال کنه یه کاری که اونارو نجات بده  شاید اگه این کارا رو واسه اونا انجام بدیم یه روزم بچه هامون واسه ما انجام بدن ...

اما ای کاش همه ما حرمت همدیگر رو همیشه حفظ کنیم چه زنده باشیم و چه مرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/22ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط  پدر کوشا  | 

با سلام

چهار شنبه اول مهر ساعت ۴:۳۰  صبح من . خانومی و آقا کوشا به همراه خاله ها و بابابزرگ و مامان بزرگش آتیش کردیم  به سمت دریا .از مسیر قزوین رفتیم زیاد سرسبز نبود اما راهش خوب بود.سر راه از شهرهای قزوین منجیل رودبار رستم آباد رشت گذشتیم و بالاخره ساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم انزلی...جاتون خالی رفتیم یه سویت توب کناردریا گرفتیم و خلاصه دلو زدیم به دریا. اون دور دورا میشد کشتی ها رو دید.جالب بود کوشا رو انداختیم تو قایقش و به همراه خانومی رفتیم تو آب کوشا حال میکرد .هوا هم خیلی خوب بود .تا ساعت ۱۴ تو آب بودیم بعدش ناهارو قلیون ...بعدش رفتيم بازار انزلي وتالابش بر از  كشتي هاي روسي و ايتاليايي.يو دوري با قايق تندرو زديم خيلي حال داد. يارو وحشيانه گاز ميداد  و منم كه نديد بديد بازي درآورده بودم همش داد ميزدم و تايتانيك بازي درمیاوردم.راستي يه چيز ديگه اي هم اونجا بود به نام بسته دريا یی جالب بود .حالا عکساشونو واستون  میگذارم.کوشا خیلی سر حال بود خوشحال شدم که خانومی و کوشا شادن.خدا روشکر..خدا رو شکر.....

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/03ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط  پدر کوشا  | 

باسلام

امروز یکشنبه هستش . ما یکشنبه ها میریم یکشنبه بازار .عالمی داره . من و خانومی و کوشا قبل از تولد کوشا من و خانومی میرفتیم . اما بعد از تولد کوشا ۳ نفری میریم.یه خیابون بهن تو غربی ترین نقطه تهران کنار شهرک فرهنگیان غرب تهران.دو طرف خیابون مملو از دستفروش میشه .همه کنار هم خیلی باحاله.فروشنده ها با هم دوست ورفیق با هم حرف میزنن .و مشتریهایی که همه چیزا رو میریزن به همو آخرش نمیخرن. چه اعصابی دارن این بیچاره ها.اول خیابون ورودی بازاره. یه بستنی فالوده ای هستش یه یارو هم هستش که تو وانتش یه تنور درست کرده نون شیرمال داغ تحویل میده  همه چیز تو این بازار هستش لباس کیف  کفش  لوازم آشبزخانه .....وزیتون و قارچ  که خوراک ماست خلاصه خیلی چیزا داره اما از همه بهتر شور و ذوق مردمه که میان و یه جورایی خوشحالن که اونجا حضور دارن...این یکشنبه بازار ما کیلومتر ۶ جاده مخصوص کرج کنار شرکت داروسازی جابربن حیان هستش..اینو گفتم که  اگه گذرتون خوردحتما یه سری اونجا بزنید . شاد باشید و سلامت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/21ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط  پدر کوشا  | 

با سلام

امسالم ماه رمضون امد اما بدون ربنا ...

یادمه یه کم قدیم ترا  وقتی ماه رمضون میشد.

صدای ربنای زیبای استاد...

آدمایی که کنار سفره بودن (حتی اگه روزه نبودن اما وجودشون نعمت سفره بود صفای سفره بود..

ولع زولبیا بامیه سر سفره..بوی چائی  شیرین سر سفره .. بوی آش مامان زری..

بوی خود سفره افطاری... روح ادمو . جونه ادمو. صفا میداد... واااای چه حس وحالی داشتیم به خدا..

اما حالا چی...

 وای خدایا چی شد ...

همش  هست اما دیگه به خدا بوش نیست آدماش همون اسمن اما خودشون نیستن ...قبول دارید اینائی که میگم 

شما هم بهش رسیدین.

چرا همیشه باید گذشته قشنگتر ازحال باشه آخه چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط  پدر کوشا  | 

با سلام

تا حالا گیر کردید  مسل خر تو گل.تا حالا شده ندونید آخر یه ماجرای تلخ چی میشه .

راستش یه اتفاق بدی واسمون افتاده.نمیدونم چرا....

اما توش موندیم فکر بد نکنیدا خانوادگی نیست.ناموسی هم نیست.اما جانی هستش.

اصرار نکنید که نمینویسمش...

اما اینو بدونید که زندگی فقط آرامش داشتنه همین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط  پدر کوشا  | 

باسلام

سال نو بر همه مبارک . امیدوارم سال 89 سال خوبی واستون باشه. امسال من و خانومی دیگه دو نفر نبودیم چون کوشا پسرم دیگه تو جمع دو نفری ما اومده بود و در اصل ما امسال ما سه نفره بود . امسال ما یه مسافرت درست و حسابی رفتیم.تو مسافرت احساس خوبی داشتم آخه واسه اولین بار بود که خانومی و کوشا کنارم بودند و ما از کنار هم بودن لذت میبردیم. ما تو این سفر به لرستان رفتیم .البته به شمال لرستان شهر سلسله و بعد از اون به خرم آباد رفتیم .جای خوبی بود . تو بلندای کوه و طبیعت زیبا .سد کهمان و قلعه فلک الافلاک و دشتهای سرسبز  و خرم

qrnhkvc9j1xp9ay5kh3l.jpgee2gpa9rgm6rd3vx6d.jpgh3czzxfvzvvfnq44ll9.jpg

xakwm4z3gwxyupdrz6w.jpggzzij7r81k9dqyjxjf2d.jpgn0ytexy5oslqlsz3h3t8.jpg

pf2s9hvxc6qa8sqe336q.jpg una0xjpt7815eowz13hx.jpg 1v44nbzeprlphalxk9kw.jpg


+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/14ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط  پدر کوشا  |